تبليغاتX
هليلان

هليلان

هليلان سرزمين مردان و زنان غيور


از خون جوانان وطن لاله دميده 
از ماتم سرو قدشان سرو خميده 
در سايه گل، بلبل ازين غصه خزيده 
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده 
چه كج رفتارى اى چرخ! چه بدكردارى اى چرخ! 
سر كين دارى اى چرخ! 
نه دين دارى نه آيين دارى (نه آيين دارى) اى چرخ! 
از اشك همه روى زمين زير و زبر كن 
مشتى گرت از خاك وطن هست به سر كن 
غيرت كن و انديشه ايام بتر كن 
اندر جلو تير عدو سينه سپر كن 
چه كج رفتارى اى چرخ! چه بد كردارى اى چرخ! 
سر كين دارى اى چرخ! 
نه دين دارى نه آيين دارى (نه آيين دارى) اى چرخ! 
از دست عدو ناله من از سردرد است 
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است 
جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است 
مردى اگرت هست كنون وقت نبرد است 
چه كج رفتارى اى چرخ! چه بدكردارى اى چرخ! 
سر كين دارى اى چرخ! 
نه دين دارى نه آيين دارى (نه آيين دارى) اى چرخ! 

.: عارف قزوینی :.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:6 توسط mehdi azizi| |


جزمان دره جن زدگان نفت

کمپانی"حفاری نفت جنوب" یا یک کمپانی دیگر نفتی بود که مشاوران و عمله‌اش آمریکایی بودند و برای مدت‌ها در یکی از چاه‌های نفتی دره جزمان فعالیت می‌کرد. حدود دهه 1350 آن‌ها به دنبال نفت بودند و یک کمپ نفتی در حاشیه روستای لروند ساخته بود که در زندگی مردم بی‌تاثیر نبود ـ به خوب یا بدش کاری نداریم و این که به نفت رسید یا نه- اما چاهی بود که اگر برای آنان نفت نداشت برای مردم نان داشت و این که آیا سرنوشت آن چاه به کجا رسید ما بی‌خبریم؟..- ولی دست کم مشترهای خوبی برای مرغ و جوجه‌های این ده پیدا شده بود. آن روزگار گردش پولی در معاملات روستاها چندان معمول نبود. بیش‌تر معاملات پایاپای با"غله" انجام می‌شد. یعنی وزنی هم در کار نبود. یک ظرف چوبین که به آن "کاسه من" می‌گفتند در خانه ما بود که همان پیمانه کار مردم را راه می‌انداخت. کسی که این کار انجام می‌داد باید از مهارت خاصی سررشته می‌داشت. معمولاً با هر پیمانه شعر خاصی می‌گفت و با آهنگ موسیقیایی آن پیمایش حساب اعداد و پیمانه‌ها را به خاطرمی‌سپرد. خلاصه در اوضاع و احوالی که چندان سرنوشت مردم به عدد و رقم بسته نبود. کار تجارت خرده پای روستاها حدود و ثغور معینی مثل حالا نداشت. و هم از این رو بود که انگلیسی‌ها و بعداً آمریکایی‌ها تلاش کردند پول رایج بین مردم ببرند تا مردم بی‌نوا ازآن راز جادویی باخبر شوند. در یکی از اسناد انگلیسی به موردی برخوردم که نوشته بود- تا می‌توانید حتی اشیاء نمدین و بی‌ارزش روستایی‌ها را با پول بخرید و اگر می‌خواهید اسباب و اثاثیه شما را برندارند بهتر است به آن‌ها راز خرید و فروش را بیاموزید- خلاصه کلام این که جزمان رود در آن نقطه از شیب تندش کاسته می‌شد و به دیواره‌یی برخورد می‌کرد که کم‌کم کند آب عمیقی شد و ارتفاعی چند متری داشت. نقطه‌یی پرخطر برای مرور احشام که معمولاً از آن پرت می‌شدند و صاحب مال بخت برگشته تا چاقویی برای حلال کردن حیوان بیابد، دام تلف شده بود و گوشت مردار... کمپ نفتی جزمان هم در ساحل غربی این نقطه قرار داشت و آب رودخانه منبع خوبی برای تأسیسات این کمپ بود. انرژی مفت و مسلمی که آن وقت‌ها چندان اهمیتی نداشت. یک آسایشگاه یا دپارتمانی هم کنار پل کنونی رودخانه سولابه ساخته بودند با امکانات رفاهی قابل توجهی... پل ارتباطی "شیراوند- لروند" است. "سول آوی" / سول به کردی همان "سرد" است.(سرد و سول) سول یا سه‌هول به معنی یخ به کار می رود. معنی دوم"شور" هر دو معنی می تواند صادق باشد./ پل کنونی "سول آوی" یادآور یک خاطره تلخ هم هست که یکی از مردان خوش نام و عارف مسلک لروند- حدود سال 1360- در آن به قتل رسید. چون حادثه دردناک‌تر از آن است که به جزمان رود مربوط شود، به آن نمی‌پردازیم.

باز هم تأکید می‌کنم اگر کسانی از کم و کیف قضایای چاه نفت کذایی اطلاعاتی دارند، دوست دارم که منت بگذارند تا ما هم بی‌خبر نمانیم. مردم روستاهای اطراف مثلا از صدقه سر این کمپ با جهان مدرن و جاذبه‌هایش آشنا شدند. از سنگ نمک‌های آن جا برای حیوانات خود کش می‌رفتند و بشکه‌های روغن صنعتی را بی‌رودبایستی توی رودخانه دمر می‌کردند، خالی آن را شبانه کول می‌کردند و می‌زدند به چاک جاده... یک کارگر مهاجر دیگری که با دیگران متفاوتی داشته از قضا صدمه سختی دید و انگشتان دست‌اش قطع شد. همیشه وقتی مردم را می‌دید یا از شرم یا از ترس این که مبادا مواجب‌اش قطع شود، دست‌اش را توی کیسه می‌کرد. مردم با این که بدوی بودند اما تا می‌توانستند آمریکایی‌ها را تیغ می‌زدند. رندهای محل هم که تن و توش کار را نداشتند، قهوه‌خانه‌یی راه انداخته بودند که انواع ماکولات آن روزگار را می‌بستند به ناف آمریکایی‌ها. خاطره آن قهوه‌خانه با شکل و شمایل روستایی و سقف پوشیده از پونه‌ها و نی‌ها و بافه‌های مورت‌اش را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. پریموس نفتی‌اش برای داغ کردن قوطی‌های مواد غذایی خارجی، بوی تهوع‌آور آمیخته با بخار گس الکل ـ برای خردسالی چون من قدر و قیمت داشت که به راحتی نصیب هر کس نمی‌شد-. بودن من در آن‌جا به واسطه کسی بود که کارچرخان آن‌جا بود و بعدها در جوانی زندگی‌اش را وداع گفت. این‌ها را می‌گویم تا بدانید جزمان شاد خواری‌هایی هم در کنار خود دیده و این بسا تن و اندام‌هایی که فشار کار و کرختی الکل را به خرده امواج جزمان می‌سپردند. آن کمپ برای جذب آب‌های زیرزمینی یا هر چیز دیگری چندین تن سنگ نمک آسیاب کرد که تا سال‌ها در دو حوضچه وسیع‌اش هرگز علفی نرویید. هر دو حوضچه آن حدود یک هکتار مساحت داشت. شاید هم بیش‌تر... همان طور که اشاره شد از آب جزمان برای سیستم برودتی و حرارتی تأسیسات کمپ استفاده می‌شد و بوته‌های انبوه تمشک در آن حواشی برای همیشه نابود شد. صاحب زمین که همیشه از وجود چنین برکتی در ملک‌اش مباهات می‌کرد، هیچ وقت نتوانست آدم‌های دولت را متقاعد کند شاید بابت ملک از دست رفته‌اش قرامتی بگیرد. کسی چه می‌داند شاید روزگاری منابع زیرزمینی جلگه جزمان بتواند برای مردم‌اش خوشبختی بیاورد

براساس نوشته اي از .......به ادمه مطاب رجوع كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:45 توسط mehdi azizi| |


هليلاننمايي از طبيعت هليلان اين عكس مربوط به كوههاي نزديك روستاي شيراوند(خوه رالات:جاييكه خورشيد طلوع ميكند) ميباشد.

هليلان

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:3 توسط mehdi azizi| |


طبيعت هليلان 
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:6 توسط mehdi azizi| |



در فراقت چه تلخانه گريستم

بي تو هر دم را من چگونه زيستم

بي تو دمي را من دم نياوردم

 در فراقت سوختم اما دم بر نياوردم

 از دوريت من هر آن سوختم زخمهايم را باغمت دوختم

 هر گلي بينم با ياد تو بويم در كدامين گلستان من تو را جويم

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:40 توسط mehdi azizi| |


تپه "گوران"  يكي از آثار دوره نوسنگي است كه در۵۰۰متري روستاي شيراوند بخش هليلان شهرستان شيروان چرداول و در استان ايلام واقع شده است.

با توجه به حفاري در اين تپه كه در سال 1963 توسط هئيت دانماركي به سرپرستي ملرگارد صورت گرفت، 21 لايه فرهنگي در آن مشخص گرديد. در دو لايه تحتاني اين تپه هيچگونه سفالي به دست نيامد. اولين نمونه‌هاي بقاياي معماري در لايه 16 به دست آمد.

با توجه به نوع معماري دو لايه اول تپه "گوران" به نظر مي رسد كه ساكنان اوليه "گوران" را كوچ‌نشينان منطقه تشكيل مي‌دادندكه فقط مدتي كوتاهي در محل به سر مي‌بردند و در فصل نامناسب سال، به ساير نقاط كوچ مي‌كردند.

كاوش در دو نقطه از تپه كه مربوط به دوره ابتدايي نئوليتيك و ديگري عصر مفرغ ادامه يافت. با توجه به اين حفاري، يكي از اولين دهكده هاي محل سكونت كشاورزان در تپه گوران كشف شد كه قدمت آن حدود 500-6500 پ.م. است. در كاوش قبور عصر مفرغ، اشيا برنزي، آهني و تعدادي ظروف سفالي كشف شد. سفالهاي تپه گوران قابل مقايسه با گيان  III و كفترلان  IIاست . اين سفالها قدمتي برابر با 120 + 3170 تا 120 + 1220 تعيين شده است. ( طبق تاريخ گذاري كربن 14)

در تپه " گوران " باستان شناسان موفق به شناسايي چگونگي بقاياي نخستين مرحله استقرار موقت در آن محل شده اند كه مي توان آن را پيشينه اي بر زندگي كوچروي تصور كرد.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:36 توسط mehdi azizi| |


جزمان رود
رودخانه دايمي جزمان  که 30 كيلومتر طول دارد، در شهرستان هايشيروان و چرداول (بخش هليلان)و كرمانشاه در استان هاي ايلام و كرمانشاه جريان داشته و از تلاقي رودهاي اهوران و هزارخاني در روستاي سرجوب (sarjub) تشكيل مي شود. در مسير خود از تنگ چنار عبور مي كند و روستاهاي پشت تنگ و چنار را سيراب کرده و در جنوب روستاي اخير با ريزابه نسبتا بزرگي كه از روستاي زينلان (zeylan) عبور كرده است مخلوط شده و به سوي منطقه جلاوند روان مي شود. در اين مرحله ضمن آميختن با ريزابه هاي متعدد از كنار روستاي دوردشت و روستاهاي جلال، مارفور، مي مي (mey mey)، خوبياران، سرجوب، جلالوند گليانه (Galyaneh)، پله كبود (Pelah kabud)، پشته تنگ، شیراوند(جوبشهر)و خرده چشمه عبور کرده و در روستاي دارپروشه به رود سميره مي ريزد. اين رود از ريزابه هاي رود سميره بوده و حوزه آن خليج فارس و درياي عمان است. شيب متوسط جزمان رود 1 درصد، مسير كلي آن جنوبي و ميانگين آبدهي سالانه آن حدود 120 ميليون متر مكعب در ايستگاه هوليان است.اما بايد يادآوري شودكه اين رود در سال هاي اخير به علت خشكسالي آب ان در فصول تابستان و پاييزخشك شده است
-----------------------
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 10:18 توسط mehdi azizi| |


بر روی ادمه مطلب کلیک کنید!
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:21 توسط mehdi azizi| |


حسين پناهي 

حسین پناهی

 

شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام

 

 

 

پیست

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

این بود زندگی....

 

 

پیاده روی

 

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی که حدودا میخرند و

حدودا میفروشند

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...

 

 

اعتراف

 

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

 

 

رو در رو

 

برای اعتراف به کلیسا می روم

روی در روی علفهای روئیده

بر دیوارکهنه می ایستم

و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

 

 

زیباترین شعر دنیا

 

آب         آب

بابا        آب

بابا        آب

 آ          ا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:20 توسط mehdi azizi| |


سیاه

 

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکو میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر میخونم

تا این گلوی وا مونده وا بمونه....

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته

 

شام که نیس

خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودن

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه  

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست

 

تا مجبور بشی از کله سحر

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و

آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که

سر بذاری به خیابونا

هی هی

 دل بده تا پته دلمو واست رو کنم

میدونی؟

همیشه این دلم به اون دلم میگه

دکی

تو این دنیای هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره

ورنه خلاصی

خلاص!

اگه این نبود ...حالیت میکردم که

کوهها رو چه طوری جابجا میکنن

استکانها رو چه جوری می سازن

سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان

من یاد گرفتم

چه جوری شبا

از رویاهام یک خدا بسازم و...

دعاش کنم که

عظمتتو جلال

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت

بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم

به صدای فلوت یدی کوره

که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره

منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره

تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه

 

بشنو.....

 

هی لیلی سیاه

اینقدر برام عشوه نیا

تو کوچه...

تو گذر...

تو سر تا سر این شهر

هرجا بری همراتم

سگ وسوتک میدونه

کشته عشوه هاتم

 

وهم

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

 

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!

 

چشمان من

 

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

 

 

 

عقرب عاشق

 

دم به کله میکوبد و

شقیقه اش دو شقه میشود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....

 

 

سکوت

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:11 توسط mehdi azizi| |


حسين پناهي

غریب

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:8 توسط mehdi azizi| |


جنگلهاي زردلان پوشيده شده ازدرختان بلوط
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:54 توسط mehdi azizi| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:58 توسط mehdi azizi| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:53 توسط mehdi azizi| |


هلیلان یکی از بخش‌های شهرستان شیروان و چرداول در استان ایلام است. مرکز این بخش شهر توحید است.

رودخانه سیمره ازتمام نقاط جنوبی بخش هلیلان میگذرد به همین دلیل کشاورزی دراین منطقه رونق دارد.هلیلان گرمسیرمیباشد.دین مردم این بخش اسلام ومذهب شیعه میباشدگویش محلی مردم این بخش لکی ولری میباشد.حکومت هلیلان در زمان قدیم در دست والی ها بوده که اخرین والی عبدلحسین خان ابوقداره بوده که اثار قلعه ان درروستای کهره قراردارد.هلیلان ازروستاهای ابادی تشکیل شده است که ازجمله ی انها می توان ایل غیور داجیوند که شامل روستاها ظاهروند ،دره باریک ، تخم بلوط سفلی و علیا ، شهبازوند ، مهدیه ، چم زرد ، ماهیزان علیا،ماهیزان وسطی و ماهیزان سفلی و روستاهای زیرخاکی ،تازه آباد و گراب است ویکی از روستاها کهره ، شهرتوحید مرکزبخش هلیلان .شیراوند:زادگاه مرحوم مرتضی کرمی نماینده محترم مردم ایلام درمجلس شورای اسلامی است وقبر این عزیز نیز درزادگاهش یعنی روستای شیراوند قرار دارد خرده چشمه وبعدروستای چشمه ماهی که از روستا های بزرگ بخش هلیلان است. بعدازگذرازچشمه ماهی وروستاهای کوچک دیگرازجمله سرچم به قسمت زردلان میرسیم که زردلان درلغت به معنی محل پرورش گل زرداست وهمینطورنیزمی باشد درارتفاعات ان گل لاله زردیافت می شود.زردلان دارای کوههاوجنگلهای وسیعی میباشد که درختهای بلوت/راش/ارجن/زالزالک وحشی/بادام کوهی وانجیرکوهی جنگلهای انراتشکیل می دهد مردم این قسمت بسیار خون گرم ومهمان نواز می باشند که دین انهااسلام مذهب شیعه وگویش محلی انها زبان لکی می باشد .روستاي دارپروشه يكي از روستاهاي بخش هليلان مي باشد

اين روستابين دو رود سيمره وجزمان ميباشدكه اين امر باعث رونق كشاورزي در آنجا گرديده است

گرداورنده :مهدی عزیزی از اهالی روستای شیراوند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:51 توسط mehdi azizi| |



آمار سایت